انقد سکوت کردم و دم نزدم که حالا مجبورم بخش بزرگی از روانم رو به سرو صدا اختصاص بدم... تا یک وقت هیاهوی درونم متلاشیم نکنه...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
مدتیه همسر سیریش شده که چرا یک سر به خانوادت نمیزنی چرا به مامانت زنگ نمیزنی و ...
دیگه دیروز رک بهش گفتم به تو ربطی نداره...
از سردی رابطه ام با خانواده ام یک چیزهایی بو برده ولی نمیخوام بیشتر از این چیزی بدونه...
واسه آبروداری هم که شده باید یه سر به خونه اون عتیقه ها بزنم ولی اصلا کشش ندارم...
کنجکاوی همسر هم دردسر درست کرده...
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
شاید خنده دار به نظر برسه... ولی خیلی دوست دارم عضو گروهی باشم که همشون مثل خودم خنگن... مثلا آی کیوشون بین ۹۰ تا ۱۰۰ باشه! به دور و برم هم که دقت میکنم میبینم اکثر دوستام عین خودم ساده ان... اونایی هم که یک کم زرنگ ترن قبلا زیاد باهام حال نمیکردن... میگم قبلا چون اون زمونا اسگل تر از الان بودم!! خودم هم متوجه شدم تو جمع آدمایی که بیشتر میفهمن معمولا زیاد صحبت نمیکنم (البته این به اعتماد به نفسم هم مربوط میشه) ولی تو جمع گاگولا بلبل زبونم!! خلاصه اینکه من دلم یک اکیپ گاگول میخواد!!
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل